ذکر احوال شيخنا و مولانا ابولقاسم عاصي
ذکر احوال شيخنا و مولانا ابولقاسم عاصي
آن عالم عامل، آن ملاي کامل، آن مخالف ربا، آن استاندار بي ريا، آن دائم الخاموش، آن موافق آدم بيهوش، آن يار جاني، آن يوسف کنعاني، آن صاحب قدرت و ید . آن بنده رازي، ابوالقاسم عاصي،رضی الله و عنه - رييس ستاد احمدي نژاد بودي و 9 ماهي استاندار،
گفته اند، چون زاده شد هيچ اعتراضي نکرد و فقط استعفا داد و به دو سال هيچ نخوردي، مگر اتهام، چون به 10 سالگي رسيد، همه پولش را به بيچارگان داد و خود بودي و مشتي بي پولي.
شيخ بوعلي فاخرزاده گان در وصف شيخ ما گفت: شيخنا اعظم بود. و بعد از اين گفت وي، شيخ ابويي نيز از گفته به خروش آمد و گفت: شيخنا بسيار اعظم بود، در همين حال تشويشي جمع را گرفت و از ميانه ، شيخي مجهول نام بخورشيدي و در ميانه برخواستي و چرخي زدي و نعره زنان گفت: ايها الناس شيخنا کاملا عظيم بودي. و از مناظرت وي با ديگران، مجلس برآشفتي و جمعي بلاکادر به دست روبروي بنيادي نشستي که شيخنا را استانداري آيد و از قضا چنين شد .
نقل است که در ايمان مرتبه عالي داشت، شيخ بوعلي فاخرزاده گان در نعت وي گفت: شيخنا هم ريش داشته هم تسبيح، اگر به تمامي از ما بودي ديگر چه غم بودي؟.
او را کلمات عالي است، بگفت: اسهل الاعمال المديريتي، المستعفي الکردنا الا استعفا شدنا،( آسان ترين راه مديريت، استعفا کردن است اما نه استعفا دادن) و گفت: ازلفنا منا، لا تزعجني،( بروکنار باد بياد)
آورده اند که نان نخوردي مگر به سه وعده در روز، ان هم نيمه سير.
در اوصاف مديريتي وي آمده است که نصفه شب ماشين خود سوار شدي و همي رهسپار بلاد غربت گشتي تا گشتي، نقل است در يکي از روزگاران، گشت ارشاد او را بديد، نصفه شب مردي تنها، در خيابان گاز داد، همي فکر کردي که اين مورد مشکوک بودي و با سوزوزکي همي گرت طرف کردي، شيخنا که خيال خوش به سر دشت وهنوز در عالم خواب بودي، سريع ترمز نمودي و فکر داشتي که از خودمان است، گشتي چون به او رسيدي اول او را همي گشتي، بعد گفت: کيستي و چه نامي؟، شيخنا گفت: ابولقاسم عاصي، گفت: اهل کجايي؟
گفت: اهل يزدم روزگارم بد نيست، دوستاني دارم بهتر از شمر و يزيد و خدايي که در اين نزديکي است. ... از اين گفته وي گشتي، بخروشيد و گام اندر راه وادي خلدبرين نهاد.
جمعي از برادران دانشجويي دانشگاه ازاد يزد، از شيخ مشاور وي، ابويي پرسيدند: عاصي کيست، گفت: او سه چيز دانستي که هيچ کس ندانستي، گفتند: چه؟ گوي تا ما نيز چون او شويم! شيخ ابويي گفت: چيز اول، چيز دويم، چيز سيوم! و از اين گفته وي جماعت هي خروشيدن همانا و هي در خيابان دويدن همانا!
عاصی را کلمات نغز زیاد است، روزی به معاون مستعفی سیاسی خودش، شیخ بو ممد حسن خورشید نام نامی که او هم مثل او استعفا نمودی، گفته است، بیا بریم از این ولایت من و تو، تو دست منو بگیر ومن دامن تو ... تا احوال واژگون گشتی و هر دو شیخ استعفا پس گرفتی
گفته اند چون فوت نمودي همه حور و ملک رهسپار قبرستان شدند، تا وي را ببينند، چگونه از صراط مي گذرد، چرا که وي در جلسات توسعه استان، مديران ديگر را به چگونه رد کردن پل صراط، همي آموزش دادي.
خدایش رحمت کناد
س.ا.ن

